1- آقا جان اصن من بی جنبه! اصن من معتادِ به تکنولوژی! اصن من بی اراده! خب چیکار کنم؟ حالا امسال که وقتِ تقویت اراده نیست! وقتِ درس خوندنِ! وقتِ رسیدن به هدفمه! اگه نرسم بهش احتمالا باید یه پیچ خیلی طولانی ای رو دور بزنم تا دوباره بیافتم تویِ مسیر دلخواهم! آقا اصن من میدونم همین دو روز پیش زیرِ پستِ دالتون چه افاضاتی کردم و کلا هر چی منع کردم و به یکی گیر دادم دقیقااااا همون موضوع سرم اومد! (مورد داشتیم سرِ امتحان کفشِ معاونمون صدا میداده وقتی راه میرفته و رویِ مخِ من بوده و در دل بهش فحش دادم، اونوقت همین که پاشدم برگم رو تحویل بدم دو دقیقه بعدش دیدم کفشِ خودمم به صدا دراُوُردن اُفتاده! :| راست میگم جونِ موزاییکایِ مدرسمون) در نتیجه از این به بعد میخوام فقط جمعه ها پست بزارم و پست هاتون رو ببینم! نظر ها رو جواب میدم ولی! دیگه هم حق ندارم روزی غیر از جمعه فیلم ببینم! فهمیدین؟ :|
2- دیشب یادتونه گفتم مامان داره "بادیگارد" میبینه؟ هیچی دیگه طاقت نیاوردم رفتم گفتم بزار از اول با هم ببینیم و این شد که دیدمِش :) من که باهاش عشق کردم *_* شخصیت میثم و حیدر نابودم کردن ... یه جاش از خنده تِرِکیدم و تهِ فیلم هم گریه ام گرفت ... خلاصه به نظرم ارزش دیدن داره :) من همیشه دلم میخواست فیلمایی که میبینم رو نقد مفصلی مِن بابش بکنم ولی نمیدونم چرا اینکارو نمیکنم با اینکه خیلی حرف هم دارم راجبش :| شما خبر ندارین چرا؟
3- یه آزمونی هم هست که اسمش "استرانگ" ـه و خلاصه من اینو اواسطِ تابستون دادم و رفتم مشاوره برام تحلیلش کرد، نتیجشو بهم گفت که اگه ایران نبودیم بهت میگفتم بری رهبر ارکستر بشی!!! اما خب الان ایرانیم و همون روانشناس شدن هم با خیلی از جنبه هایِ روحیت سازگاره و سعی کن حتما در کنارش یه هنری رو حرفه ای یاد بگیری! منم که از اون موقع همچین مصمم شدم که همتم شاخِ غول رو شکسته! :| خودمم نمیدونم چه ربطی داشت! در کل میخواستم در جریانِتون بزارم! :|
4- به نظرتون اینکه اومدم خونه دیدم هیچ کس خونه نیست و گوشیمو درآوردم دیدم 8 تا میس کال از مامان دارم، 2 تا از بابا و بعدش با ترس زنگ زدم مامانم و مامانم خیلی با عطوفت بهم گفت که خب میخواستم مطمئن بشم رسیدی یا نه و خودم به بابات خبر میدم، جزو خوشبختی هایِ روزگاره؟
5- من و میم هیچ وقت با هم صمیمی نبودیم تا اینکه دِیِ پارسال مادرش بر اثرِ سرطان فوت کرد ... از تابستونِ امسال من گوشِ شنواش بودم و خیلی سعی کردم حالِشو بهتر کنم و خودش میگه که موفق بودم در این راه ... بگذریم، برام یه عروسک خریده بود و هی ذوقِش رو میکرد و میگفت عینِ همزادته (همزادمو یکی دیگه از دوست هام تویِ یکی از پیجایِ اینستا یهو دیده بود و برام اسکیرین شات گرفته بود، از لحاظِ قیافه به شدت شبیهِ همینم، یه روزی هم دوست دارم موهام رو این رنگی کنم! نارنجی *_* و کلا استایلِ بدنی و همه چیمون شبیهِ! یه مدت عکسِ پروفایلِ تلگرامم بود که بَسکه شاهدِ پی اِم هایی نظیره "پرتقال با موهات چیکار کردی؟" بودم، و مجبور میشدم هی توضیح بدم به همه، برِش داشتم!) خلاصه میگفت نگه میدارم روزِ تولدت بهت میدم که دوتامون طاقت نیووُردیم و چند روز پیش بهم دادِش! هیچکی نمیتونه از این حسی که تویِ این عروسکِ برایِ من خبر داشته باشه :) اسمشو گذاشتم نارِنگیل :) (narengil) (توضیحاتِ عکس: اون قاب صورتیه رو خودم کشیدم :) اون قاب عکسه اونورم من هستم و بابام :دی اون حجم عظیم از کتاب هم تنها قسمتِ کوچکی از چیزاییه که باید برایِ 16 تیر بلد باشم:دی) موهاش نارنجیه و صورتِش شبیهِ نارگیله! واسه همین اسمش اینطوری شد! :) ( آهان راستی، یه عروسکِ دیگه دارم که همدمِ تنهایی هام بوده وقتایی که نمیتونستم واقعا هیچ جوری به کسی بروز بدم چیزایی که تویِ مغزم میگذره! از پنج سالگی دارمش! اسمش "مینا" ست. خیلی دوسِش دارم چون انتخابِ خودم بود! مامانم میخواست از بندرعباس برام از این عروسک هایِ سرامیکی بگیره و من گریه و زاری که نه من اینو میخوام! :) دیدین اینم چقدر شبیهِ همزادم و نارنگیله؟ :) من از هجومِ این همه حسِ خوب چه کنم آخه؟ :) مویِ نارنجی! لباسِ آبی :) ) راستی باور بفرمایید بنده قراره سالِ دیگه اگه خدا یاری کنه برم دانشگاه و اصلا هم به نظرم اینکه آدم تویِ سنِ 18 سالگی هنوز عروسکاشو عاشقانه دوست داشته باشه هیچ مشکلی نداره! (و در همین راستا)
6- نمیدونم از کِی و کجا راه افتاده این کمپینِ تتو کردنِ نقطه ویرگول (semicolon) اما هر چی که هست خیلی باحاله! این علامت وقتی تویِ جمله به کار میره که باید مکث داشته باشیم ولی جمله و نوشتمون هنوز تموم نشده! درست مثلِ زندگی! یه جاهایی باید مکث کنی! فکر کنی! عوض کنی! بعد پاشی و دوباره ادامه بدی چون زندگی هنوز تموم نشده! :) خلاصه سرِ کلاس شیمی حوصلم سر رفت و اینو کشیدم رویِ کفِ دستم! همه میگم دستام خط زیاد داره و خودمم قبول دارم! خب چیکار کنم!؟ ژنتیکیه! مالِ مامان و بابا و داداشامم همینطوره! البته عکسش رو تویِ خونه گرفتم ها! ( اگه متوجه نشدین، یه پروانه بود از نیم رخ)
7- چند وقت پیش که داداشا و زن داداشا و سایرِ خویش و قومِ وابسته اومده بودن خونمون رفتیم کوه صفه! بعدِ چندین سال پارک بادی رفتم! کلیک! منم و داداشم و خواهرِ زن داداشم :دی و اونی که از بالا تو هوا میپره و بعد پخشِ زمین میشه هم منم :))) و تعجب هم نکنید که انقدر خلوته چون یا بعد یا قبلِ عاشورا تاسوعا بود!
8- اون یکی خواهرِ زن داداشم یه خرگوش داشت! اسمشو گذاشته بود "جیمی جونیور" که به اختصار جِی جِی صداش میزدن! خیلی دوسش داشتم :))) داداشم گفت میخره برام بعدِ کنکور :))) اصن من عاشقِ حیوونام :))) یک ماهشه اینجا بچم :دی :) کلیک
9- غرور و تعصب رو کتابشو چند وقت پیش خونده بودم و امروز فیلمش به دستم رسید که بعدِ گذاشتنِ این پست میبینمش :) (چون دیگه تحریمم از فردا :دی)
10- یکی از افتخاراتم اینه که هیچ وقت جومونگ ندیدم! (خب چیکار کنم؟ تا جمعه هفته دیگه نمیخوام پست بزارم باید همه چیو همین جا بگم :|)
11- انصافا کی همشو خوند و دید؟ :دی دمش گرم خدایی :دی (اما موردِ 5 رو بخونید انصافا ذوقِشو دارم :دی)
12- حق یارتون و اینا :) تا جمعه ی این هفته نه! اون هفته :دی

ما را در سایت عذر مرا پذیرا باشید :( دنبال میکنید
برچسب: خب چکار کنم, نویسنده: بازدید: 286